واگویهها (۲۴)
سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۸دیشب بین خواب و بیداری، خودم را میدیدم که دارم بند کفشهای کتانیاش را میبندم.
دیشب بین خواب و بیداری، خودم را میدیدم که دارم بند کفشهای کتانیاش را میبندم.


«حالا میبینم که همهچیز پیش چشمانم تکهتکه میشود و فرومیریزد.»
ایان کرتیس
۱۹۸۰-۱۹۵۶
پ.ن.: نک. «عشق پارهپارهمان خواهد کرد»
[تصویر: سام ریلی در فیلم «کنترل»، عکس از دین راجرز، حقوق متعلق به وایناستاین کامپنی]
چند وقت پیش، یک شب که به طاقت رسیده بودم و هیچ کاری اعصابم را آرام نمیکرد؛ تصمیم گرفتم به دوست عزیزی که در ایران است (و اتفاقاً هیچوقت دستخط فارسیام را ندیده است) نامه بنویسم. نوشتن با خودکار روی کاغذ، به خط و زبانی که بیش از ۲۰ سال به آن نوشتهام، به ناگاه عجیبترین کار به نظر میرسید. دو یادداشت قبل از این از «بالا و پایین شدن اولویتهای زندگی» گفتم. حالا…گندش بزنند اگر قرار باشد آدم یادش برود به خط و زبان خودش راحت و آسوده بنویسد.
پ.ن. - به خانه جدید سرمه سرزدهاید دیگر؟
زیباست. میپرسم «اسمت یعنی چه؟». میگوید «کسی که بیدلیل شاد است» و نگاه میکند به کسی که زمانی نه خیلی دور عزیزش بوده و حالا جواب سلامش را هم نمیدهد. شادیاش که محو میشود، اندوه انسان بودن از وجودش میتراود…رایحهای دوستداشتنی است.